بچه هاي لشگر 17 قم وارد عمل شدند ساعت تقريبا 2.5 شب بود با هدايت شهيد حاج محمود اخلاقي مسئول محور، گردان حضرت معصومه (ع) را به طرف خط برديم ودر كنار جاده كه قبلا بچه هاي لشگر 25 كربلا پاكسازي كرده بودند مستقر كرديم هنوز عراقيها سردر گم بودن فرداي آن روز بطرف كارخانه نمك جالب اينجاست حوزچه ها كه مثل برف سفيد بود ولي روزهاي آخر كه فاو دست نيروهاي ايراني بود از بس خمپاره ، توپ ،موشك ، هواپيما بمباران نموده بودند مثل زغا ل سياه شده بود كه دوستان كنار آن مستقر شدن و جنگ تن به تن شروع شد آنقدر ما با عراقيها نزديك هم بوديم كه گروهي از عراقيها كه پشت نيروها ي ايراني بودن و قسط فرار داشتند با ستون منظم بدون آنكه كسي حرف بزند از بين ما حركت مي كردند بچه ها خيال مي كردند لشگر ها هم جوار هستند .
جنگ سختي بود فاصله با عراقی ها طوري بود كه براي هم نارنجك پرتاب مي كردند .
شب قرار شد گرداني از لشگر 17 به عراقيها حمله ور شود در جاده اي كه حركت مي كرديم كانال حفرشده بود كه نمي شد با ماشين عبور كرد به بنده و حاج علي خدادادي ماموريت داده شد كه اينجا را پر از خاك كنيم تا به راحتي نيروها عبور كنند ،نيروها حركت كردند به طرف عراقيها درگيري كه شروع شد عراق هم از وحشت آنقدر آتش ها ريخت كه آنجا را مثل جهنم ساخت ، كاميون ها خاك مي آوردن و ما هم هدايت مي كرديم كه خمپاره نزديك ما خودرد كنار جاده سنگر ي بود كه به آنجا مي رفتيم و سر صداي عجيبي در منطقه بود ( صداي كاميون و خمپاره ، توپ ،عراقيها و ايرانيها ) يكي از دوستان در آن تاريكي كه صداي من را مي شناخت مجروح شده بود ودر بيابان افتاد بود به يكي از بسيجيان گفت حاج يدالله را صدا كن تا من را انتقال دهد ، سريع رفتم ديدم جواد رضواني است ايشان را آوردم و با كاميوني كه خاك مي آورد به عقب انتقال دادم ؛ جالب اينجا بود جناب من به راننده نگفته بودم كه مجروحين عقب باركاميون هستند ، ماشين مي رود كه بار گيری كند و لودرهم مي آيد خاك بريزد كه صدا ي مجروحين بلند شد و راننده متوجه مجروحين گرديد كه الحمدالله همگی نجات پيدا كردند .