بسمه تعالی
اينجانب از لشگر17علي ابن ابي طالب(ع) اعزام ازشهر قم بودم ازاهوازكه حركت مي كرديم نزديك 40كيلومتري خرمشهربطرف راست حركت كرديم از پادگان حميد گذشته وبه منطقۀ عملياتي خيبررسيديم و گردان ما بنام امام سجاد(ع) به فرماندهي شهيد عابدي بود دريكي ازپدهاي هلكوپتري كه قبلاً آماده كرده بودند.
مستقرشديم تا اينكه جنگ شروع شدبلافاصله پس ازاينكه خط مقدم توسط گردان سيدالشهداءشكسته شد گردان ما با هلكو پتر به طرف جزيره حركت كرد . نيمه شب بود در جزيره اي كه اطراف آن را آب گرفته بود هلكوپتر به زمين نشست سرو صداي زيادي منطقه را فراگرفته بود تا اينكه به طرف خط مقدم كه گردان سيد الشهداء آزاد كرده بودند رسيديم در ضلع جنوبي جزيره مستقر شديم، دو روزي مشغول سنگر سازي و منتظر پاتك دشمن بوديم .
كمي از وضعيت و حال و هواي آن روزها را بگويم : جزيره از آب زياد پوشيده شده بود كه حتي اگر شناگر حرفه اي هم كه بودي نمي توانستي عرض و طول آن را شنا كنيد وسط آن آب جاده اي به عرض 10 متر كشيده بودند كه به عقبه ي عراق متصل بود .
گردان ما كنار جاده مشغول سنگر سازي شدند، ما كنار اين جاده مي توانستيم سنگر يك نفره مثل قبر بدون سقف درست كنيم كه اين كار را انجام داديم حالا ما وسط آب قرار گرفته ايم روي جاده ي 10 متري و دست راست و چپ ما عراقيها مستقر بودند دو روز قبل از اينكه عراق به ما حمله كند منطقه را سكوت فرا گرفته بود، من و شهيد عابدي در نيمه هاي شب گوشمان را بر روي زمين مي گذاشتيم تا سرو صداي عراقيها را بهتر بشنويم، در همان شب شهيد عابدي گفت عراق در حال تدارك مي باشد و هيمن روزها به ما حمله خواهد كرد ما آمادگي كامل داشتيم فرداي آن روز نزديك غروب بود سنگر ما و شهيد هوشنگ بهرآور نزديك هم بود يادم هست كنار آب كه مستقر بوديم بسيار گرم بود كه هم بوي تعفن و هم بوي بد باروت مي آمد تا به صبح از اينكه پشه ها اذيت مي كردند نمي توانستيم استراحت كنيم، به شهيد بهرآور گفتم اگر اجازه بدهيد بروم نزد برادر كربلائي كمي غذا بخورم كه ناگهان گلوله اي در بين ما زمين خورد كه سروصداي بچه ها كه مجروح شدند بلند شد كه در بين بچه ها علی خاكباز، حسين آقا بابا مجروحيت آنها بسيار وخيم بود كه سريع ما آنها را با تويوتا به عقب برديم و برگشتيم به خط و من آمدم به بهرآور بگويم كه چرا به كمك ما نيامديد همين كه دست به ايشان زدم افتاد روي زمين و من متوجه شدم با همان گلوله شهيد شده بود.
شب كه سروصدا كم بود تانكهاي عراق درحركت بودند من و شهيد عابدي گوش خودمان را به زمين مي گذاشتيم تا ببينيم حركتي ازطرف عراق به گوش مي رسديا خير ؟ جواد عابدي كه فرمانده گردان امام سجاد (ع) بود گفت : در آينده نزديك عراق به ما حمله مي كند، شب كه استراحت كرديم براي نماز صبح بلند شديم آتش دشمن شروع شد جواد به بنده دستور داد به جلوي نيروهاي مستقر در خط خبر برسانم و گزارشي به ايشان بدهم در بين راه كه مي رفتم رسيدم به دوستانم سيد مهدي حقي و موسي فتحي كه در حال خواندن زيارت عاشورا بودند پس از احوال پرسي از آنها عبور كردم و به اول خط كه شهيد محمد مير قيصري و محمد اسماعيلي مستقر بودند رسيدم از بس آتش زياد بود در كانالي كه كنده بودند مستقر بودند و يادم است كه محمد ميرقيصري در حال قرآن خواندن بود كه دشمن عمليات خود را با تانك ها و افراد پياده نظام و با گلوله باران مليوني شروع به پيشروي كرد كه بچه هاي گردان امام سجاد (ع) با چنگ و دندان تا غروب آن روز مقاومت نموده و با توجه به اينكه اكثر بچه ها مجروح و شهيد شده بودند حاضر به واگذاري يك وجب از زمين آنجا نگرديدند، انشاالله خداوند شهداي عمليات خيبر را با اميرالمومنين علي ابن ابي طالب (ع) حماسه ساز جنگ خيبر محشور نمايد . والسلام